کجایی …

اى آنكه مرا عاشقى آموخت، كجايى؟
شعر و سخن و شاعرى آموخت، كجايى؟

در تاب و تبم تا خبرى از تو بگيرم
اى آنكه ز او هيچ خبر نيست، كجايى؟

از روز ازل قرعه ى عشقم به تو افتاد
سرخوش كه دلت را بِرُبودم، تو كجايى؟

هرسو كه نگاهم گذرد روى تو بينم
اى آنكه مرا برده ز يادش، تو كجايى؟

اين بى خبرى از تو مرا مى كشد آخر
اى بى خبر از حال خرابم، تو كجايى؟

میلاد بلوکی فر، ۱۳۹۴/۵/۱۰

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *